دُکی ها وارد می شوند...!!!
حالتون چطوره؟
برای اولین بار می خوام از خاطرات دوران دانشجویی هم پست بذارم چون خیلی اکیپ باحالی توی دانشکده هستیم
این ترم درسی داریم به نام پرورش و
تکثیر ماهی
. درس
جذابیه ( اما به پای آناتومی نمیرسه
)
خلاصه بعد از 4هفته ای که رفتیم سر کلاس تئوری ، قرار شد هفته پنجم بریم سر کلاس عملی .
کلاس عملی این درس هم توی مزرعه پرورش ماهی تشکیل میشد .
خلاصه روز دوشنبه صبح ساعت 8 رفتیم
دانشگاه ( خواب دانشجویی نمیدونی چه حالی داره
).
دیدیم یه اتوبوس پکیده دم دانشکده ایستاده و کلاس دانشکده را آورده پایین.
بابا دم دانشکده دامپزشکی که یکسری دکی دارن توش تحصیل می کنند این اتوبوس
چیه؟!!!!!![]()
یکی از بچه ها چند تا ماژیک وایت
برد توی کیفش داشت ( برای نوشتن شعار روی تخته کلاسها
)
خلاصه تمام بدنه اتوبوس را خاطره نوشتیم و در رفتیم .
راننده که امده بود دید اتوبوسش شده دفتر نقاشی . راننده قهر کرده بود که من این عجایب را جایی نمیبرم.
خلاصه بعد از کلی منت کشی راضی شده که در اتوبوس را باز کنه .
ساعت حدود 9 بود که از دانشگاه زدیم بیرون. منم اون عقب اتوبوس کنار دوستم نشسته بودم .
بچه ها برای
سلامتی استاد ( برای جل شدن
) و سلامتی آقای راننده ( تا ضبطش
را روشن کنه ) صلوات فرستادند.
دیدیم نه روشن نمیکنه . بلند شدم رفتم جلو و گفتم آقای راننده این سیستم را
روشن کن.گفت برقش خرابه.گفتم خوب درستش میکنم من بلدم، گفت سی دی
ندارم، بچه ها 6تا سی دی آوردن جلو.
خلاصه روشن نکرد.استاد هم بهم گفت برو بشین.![]()
یکم با موبایل آهنگ گذاشتیم و دست زدیم ولی فایده ای نداشت.
یکی از بچه ها صدای خوبی داشت ولی خجالت میکشید بخونه. هی ناز میکرد.
هم خوابگاهیش گفت اگه نخونی
به همه میگم دیشب چیکار کردی !!! ( حالا بماند
)
بالاخره راضی شد بخونه. شروع کرد به
خوندن . از هایده( از سقف برو بالا
)
بگیر تا ساسی مانکن، همه را بلد بود.
انقدر شلوغ کردیم که راننده داشت دیوونه میشد.
هر وقت استاد برمیگشت ببینه کیه می خونه ، آهنگ را عوض می کرد و" ممد
نبودی ببینی" و "ملوانان خلبانان ..."
را میخوند
.
ساعت 10:30 رسیدیم روستای ده چشمه ( بعد شهرکرد ) کسی حال پیاده
شدن نداشت ولی مجبور بودیم بریم پایین.هوا خیلی سرد بود و بارون میومد.
حدود 5دقیقه پیاده روی کردیم. عجب جای قشنگی بود.وارد مزرعه شدیم. تا
چشم کار میکرد استخر پر از ماهی دیده میشد.
استاد همه را جمع کرد و شروع کرد
به چرت و پرت گفتن
.
استاد گرم حرف
زدن بود که یهو یکی از بچه ها را انداختیم توی آب تا ماهی بگیره. تفلکی خیس
آب شده بود و
بوی ماهی گرفته بود .![]()
نکته جالب اینجا بود که بعد 30 دقیقه تازه صاحب مزرعه پیداش شد . خیلی جا
خرده بود. 86 تا دکتر با روپوش سفید حمله کرده بودن به مزرعش.
یکم شلوغ کرد ولی بچه ها با کلک اصفهانی ( حرف زدن ) کلی هندوانه
گذاشتن زیر بغلش. اونم از فرصت استفاده کرد و هرچی ماهی مریض داشت
نشون داد تا بهش بگیم چه مریضی داره .
بعد هم رفت سراغ استاد و چند تا نکته هم از اون پرسید.
بعد دیدیم استاد مثل ما مشتاق جواب
دادن نیست و هی فرار میکنه
.
آخه وقتی از ما سوال میکرد خودمون را میگرفتیم و جواب میدادیم. ![]()
رفتیم پیش استاد و گفتیم استاد چرا جوابش را نمیدین. گفت آخه دکتر جون من
هر وقت بیام سر یه مزرعه فقط ویزیتم میشه
75هزار تومان بعد الان بیام مجانی حرف بزنم
.
توی دلمون گفتیم بابا تو دیگه کی هستی.
( روز بعد روی ماشین استاد نوشتیم استاد پولکی حیا کن کلاس ما را رها کن )....![]()
![]()
خیلی حرف زدم نه؟ خوب دیگه تمام شد. ساعت 1 ظهر بود که استاد گفت دیگه بسته . خیلی چیز یاد گرفتین
. سوار اتوبوس شدیم ولی انقدر خسته بودیم که دیگه کسی حال
دست زدن و رقصیدن نداشت . همه خواب بودن.

